نشسته‌ام به تماشا

نشسته‌ام به تماشای زخمهای ریز و درشت
به بغض‌های سکوت کرده
که از درد به خود می‌‌ پیچند
به خستگی‌ چشمهایی که در انحنای شب
به ستاره‌ها چشم دوخته
به پنهان شدن اشکی که در حسرت خنده جا مانده
به جیغ هایی که درونم آواز میخوانند
و شعله‌هایی‌ که پنجره دلم را تسخیر کرده اند
به ذهن آشفته ای‌ که آبستن هذیانها ی هر شب است
پُرم از شهوت این سوز و گداز ها
مرا از گور این تنهایی بیرون بکشید
که در شرر آرزو زیر سایه ی له‌ شده خود سوخت
مرا از گور این تنهایی بیرون بکشید
 
[ سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴ ] [ 2:55 ] [ soraya ]
[ ]

گاهی آدم می ماند بین بودن یا نبودن ؛
به رفتن که فکر می کنی
اتفاقی می افتد که منصرف می شوی،
می خواهی بمانی
رفتاری می بینی که انگار باید بروی..!
و این بلاتکلیفی
خودش کلــــــی جـــــــهنم است ...


   سیمین دانشور

[ جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 2:8 ] [ soraya ]
[ ]

سال نو مبارک دوستای گلم

امیدوارم امسال سالی خوب و پر از موفقیت براتون باشه

[ یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 6:1 ] [ soraya ]
[ ]

آنکه

پرواز

می داند.

ریشه در

بال هایش

دارد

 

 

[ سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 4:49 ] [ soraya ]
[ ]

بی تو ...

در تاریکی پی تو بودن را،

به جستجوی ات در روشنایی ترجیح می دهم.

درخشش ات،

یافتن ات را ممکن خواهد کرد.



                                                            (میم.الف.مازندرانی)

 

[ دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۳ ] [ 3:13 ] [ soraya ]
[ ]

تو را دوست می دارم

نمی خواهم تو را با هیچ خاطره ای از گذشته

و با خاطره ی قطارهای درگذر قیاس کنم

تو آخرین قطاری که ره می سپارد

شب و روز در رگ های دستانم

تو آخرین قطاری

من آخرین ایستگاه



تو را دوست دارم

نمی خواهم تو را با آب... یا باد

با تقویم میلادی یا هجری

با آمد و شد موج دریا

با لحظه های کسوف و خسوف قیاس کنم

بگذار فال بینان

یا خطوط قهوه در ته فنجان

هر چه می خواهند بگویند

چشمان تو تنها پیش گویی است

برای پاسداری از نغمه و شادی در جهان


"نزار قبانی"


[ پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ 13:9 ] [ soraya ]
[ ]

باید کسی را پیدا کنم که دوستم داشته باشد ،

آنقدر که یکی از این شب های لعنتی آغوشش را برای من و

یک دنیا خستگیم بگشاید ؛

هیچ نگوید و هیچ نپرسد فقط مرا در آغوش بگیرد

بعد همانجا بمیرم تا نبینم روزهای آینده را …

روزی که دروغ میگوید ،

روزی که دیگر دوستم ندارد ،

روزهایی که دیگر مرا در آغوش نمی گیرد

و روزی که عاشق دیگری می شود...

[ جمعه هشتم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 3:6 ] [ soraya ]
[ ]

امتـــــداد بازوانــــت میشود انتــــهای دلــــــدادگی


میشود همان گـــــوشه ی دنجی که

راحـــــت میتوان جــــــان داد

مــــــرا میان بازوانــــــت مومـــــیایی کن

شاید هـــــزار سال بعد

باستــــان شناس کنجـــکاوی از عاشـــــقانه های دســــتانت

رمـــــز گشـــــایی کند...


[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 1:56 ] [ soraya ]
[ ]

یـه آدمـهایی تــو زنـدگـیـت هـسـتـن
کـه نمـیدونـی بـاید بـاهــاشون چی کار کـنـی !
نـه مـی تـونـی بـاهــاشون تـو رابـطه جلوتر بـری
نـه می تـونـی از زنـدگـیـت حذفشـون کـنـی . . . !
ایـن آدمها
مـثـل اسـتـخـون لای زخمن !
هـمـیـشـه تـو پـس زمـیـنـه زنــدگـیـت بـاقـی مـی مـونـن
انـگار مـی خـوان هـمـه ی عـمـر
بهـت یـادآوری کنن

"عـــجــب حــمــاقـتــی کـــردی . . .!@   

       

[ پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 21:20 ] [ soraya ]
[ ]

ساده می گیـرم،
گاهی...
ساده می گذرم!
می خنـدم،
گاهی...
بلند بلند می خندم ...!
و با هــــر سازی میرقصم!
نـه اینکه دل خوشم!
نـه اینکه شادم!
مدتـــی طولانی شکستم،
زمین خوردم،
سخــــتی دیدم،
گریه کردم.........
و حالا ...
برای زنـــده مـــاندن،
خودم را به کوچه ی علی چپ زده ام ...!
روحم بزرگ نیست...!
دردم عمیـق است ...!

می خندم که جای زخم ها را نبینـــــی ...

          

[ جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ ] [ 15:5 ] [ soraya ]
[ ]